سيف بن محمد سيفى هروى

92

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

ارغون آقا رساندند ، برادران و خويشاوندان و امراء لشكر خود را طلب داشت و گفت : چه مصلحت مىبينيد در معنى آنك من او را از پدرش طلب دارم ؟ و تربيت كنم و ملكى خطهء هرات را به دو دهم . [ 393 ] گفتند كه اين‌كار از غايت مصلحت امير است ، چه چنين ملكى در سپاه امير مىبايد . امير نوروز برادر خود امير حاجى را پيش خواند و نويسندهء خاص را گفت تا مكتوبى نويسد [ 394 ] ، بعد از سپاس بىقياس و ثناء بىمنتهاء حضرت واجب الوجود ، اين نامه‌اى است از نوروز به ملك شمس الدين كرت . شنيدم كه پسر تو ملك فخر الدين [ بند ] شكسته است و پناه بر قلعهء بالايين خيسار برده . جهت خاطر من از سر جرم او درگذرد و به جان امان دهد . [ 395 ] امير حاجى نامه را برداشت و متوجه خيسار شد . ملك شمس الدين چون نامهء امير نوروز بخواند ، در جواب بنوشت . كه پسر من فخر الدين محمد ديوانه است كه چون پرى از نظر مردم مستورى مىجويد و آشفته‌اى است كه چون پلنگ مأوى جز در خارا سنگ نمىسازد . [ 396 ] امير حاجى از ملك شمس الدين اجازت خواست كه ملك فخر الدين را ببيند . روز ديگر نزد ملك فخر الدين رفت و سلام امير نوروز به دو رسانيد . ملك فخر الدين به غايت مبتهج گشت و از آمدن امير حاجى به جهت كار او حق را شكرها به جاى آورد و گفت : اگر امير بزرگ نوروز نويان جماعتى را از شيوخ كبار و اشراف خراسان پيش پدر من فرستد ، من از اين قلعه شيب آيم . ملك شمس الدين گفت كه تا امير نوروز به خط يد خود ضمان‌نامه به من ندهد كه هرچه از فرزند من ملك فخر الدين از شر و فتنه در وجود آيد ، به من حواله نكند ، من او را نگذارم كه پيش امير آيد . امير نوروز بعد از چند روز [ 397 ] شيخ الاسلام خواجه شهاب الدين جامى و شيخ بزرگوار قطب الدين چشتى را پيش ملك شمس الدين فرستاد و به يد خود خطى نوشت كه هرفضولى كه از ملك فخر الدين در وجود آيد ، من كه نوروزم ، از عهدهء آن بدر آيم . بعد از آن ملك فخر الدين فرود آمد . [ 398 ] برادران و خويشاوندان و احباب و اصحاب را وداع كرد و از خيسار بيرون آمد . چو [ ن ] به اسفزار رسيد ، ملك حسام الدين و ملك ركن الدين و جمال قاضى و امير عمر دره و تمامت مردم اسفزار به خدمت او شتافتند و چون به هرات رسيد ، بعد از ده روز از هرات پيش امير نوروز رفت . امير نوروز به وقت ملاقات او را در كنار گرفت و بر سر جمع بنواخت . [ 399 ] هم در آن روز ايلچى پيش پادشاه غازان فرستاد كه به دولت پادشاه جهان ، ملك فخر الدين پسر ملك شمس الدين كرت بند بشكسته است و از براى دوستارى و كوچ دادن به